دریغا
کو حنجره ای
تا
به دروغ
حقیقتی پرتاب کند.
+ نوشته شده توسط محمد گیلک در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت
18:19 |
دریغا
کو حنجره ای
تا
به دروغ
حقیقتی پرتاب کند.
وقتی
شراب
از لب تو
نگیراندم
وقتی که دود
از سرم
به هیچ هوایی بلندی ندارد
چگونه بالا بایستم؟
که هستم!
اینکه زانو به خاک کوبیده ام
به انتظارم!
امان نمی خواهم
به باد سیاه بیاویزانم
به ابر خنده صاعقه ام بزن
بمیرانم
این زندگی
گزنده تر از آن است
که من
به گرده اش
راست راست...
حرفی که نمی زنم
گلایه ای هم نیست
شاید
بچه که بودم
سنگی،چیزی
برای گنجشک ها پرانده ام
که امروز
توی قهوه خانه
پیاله ی شکسته ام را
دود می کنی و
بالا می روی.