تبليغاتX
شیر و شکر

ما هرچه که بود و داده را باخته ایم

یا نام و نشان نداده یا باخته ایم

گیسوت سیاه و ابروان ماه سیاه

دودیست به یک اشاره تا باخته ایم

مستیم و خرابیم و بلاسوخته ایم

هر آنچه که تو ساخته را باخته ایم

دیوانه ببین روح بیابان تا شد

در شط نمک دیده شفا باخته ایم

باید سفری به شهر ما می کردی

تا خوب ببینی که چه ها با خته ایم

آنقدر نشستیم و نشستیم که زانو گل داد

گل داد و زمان میوه را با خته ایم

از خاک به صد جلوه و بر باد چو کاه

غرقاب همان کشتی بی نوح بلا باخته ایم

برخیز و به رقص بسمل ما بنگر

تیغیم و به سربریده ها با خته ایم

هیهات از آن پرسش آخر هیهات

از ما چه بپرسند؟!! که را باخته ایم؟!!

حافظ به هزار حیله از گفتن جست

یعنی که نگویید چرا باخته ایم!!

هیچ است طناب دار بر گردن ما

از روز الست مست لا باخته ایم

لاسیف کسیفک امام الرحمه

ما دم به لب تیغ شما با خته ایم

تیغ از تو و روئیدن سرها از ما

تیغت نه به سر رسیده ما باخته ایم

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 11:23 |

سلام...بخوانید و بگذرید.

 

 

شعری نوشته ام که تو در متن بمانی

در بطن نهان باشی و در متن بمانی

از موج کنایه به تو پل می زند این بیت

آهسته که مضمون تر متن بمانی

ضرب المثل و هرچه مرائات و نظیر است

من ساخته ام تاج سر متن بمانی

تو توی خیالاتِ خراباتِ خماری

سر نشئه از این فکر که در متن بمانی

جنس غزل ممتنعی، سهلی و سرکش

نه! رام نبودی که به هر متن بمانی

از هرچه سخن می رود از حوصله بیرون

الا تو که در بال و پر متن بمانی

لب اینهمه خاموش و تو هیهات ز گفتن

لب وا نکنی تا شکر متن بمانی

حالم چه خراب است و تو با عشوه نمک ریز

خود خواسته ام بر جگر متن بمانی

چشمی که به پابوس تو از کاسه برون ریخت

در اشک نهان شد ثمر متن بمانی

آنقدر تو را توی خودم زمزمه کردم

آنقدر که در شور و شر متن بمانی

با این قلم عقل رمیده چه کشیدم

تا باکره و بسته بر متن بمانی

شاعر که نبودند خلایق بنویسند

شاعر نشدم تا خبر متن بمانی

گفتند که مضمون تری در دوجهان نیست

شاعر بشوم تازه ترین متن بمانی ؟!!!

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 18:8 |