ما هرچه که بود و داده را باخته ایم
یا نام و نشان نداده یا باخته ایم
گیسوت سیاه و ابروان ماه سیاه
دودیست به یک اشاره تا باخته ایم
مستیم و خرابیم و بلاسوخته ایم
هر آنچه که تو ساخته را باخته ایم
دیوانه ببین روح بیابان تا شد
در شط نمک دیده شفا باخته ایم
باید سفری به شهر ما می کردی
تا خوب ببینی که چه ها با خته ایم
آنقدر نشستیم و نشستیم که زانو گل داد
گل داد و زمان میوه را با خته ایم
از خاک به صد جلوه و بر باد چو کاه
غرقاب همان کشتی بی نوح بلا باخته ایم
برخیز و به رقص بسمل ما بنگر
تیغیم و به سربریده ها با خته ایم
هیهات از آن پرسش آخر هیهات
از ما چه بپرسند؟!! که را باخته ایم؟!!
حافظ به هزار حیله از گفتن جست
یعنی که نگویید چرا باخته ایم!!
هیچ است طناب دار بر گردن ما
از روز الست مست لا باخته ایم
لاسیف کسیفک امام الرحمه
ما دم به لب تیغ شما با خته ایم
تیغ از تو و روئیدن سرها از ما
تیغت نه به سر رسیده ما باخته ایم
