تبليغاتX
شیر و شکر
مثه دری که روپاشنه فراموشی می چرخه

 

مثه دری که رو پاشنه فراموشی می چرخه

آرام از مقابل دیدگانم محو شد

زنی که عاشقش بودم.

و چه قدر در میان نوازش های من

مانند گوزنی فلزی خوابید

و سکوت سرد و رویاهایش بود که مرا می آزرد.

 

 

آلپ

 

تنها یک کلمه

انتظار...

و بهمنی از کلمات که می آیند از ورای آن

اگر

در انتظار...

باشی

برای یک زن.

 

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست

 

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست

هیچ وقت نمی خوام گرفتارش بشی.

نمی خوام چشماتو ببینم که تو یه روز بارونی فراموش بشه.

 

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست

نمی خوام ببینم چی به سر تنت می یاری

 

مثه یه سنگ مرمر قلم خورده به پای معماری بریزی

که از پرنده های زخمی،پل می سازن.

 

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست.

چیزهای بهتری برای تو هست

 

تا اینکه ببینی که احساساتت مثه یه فانوس جادویی

به یه نفر که تو وجودش هیچ روشنی نیست

فروخته بشه.

 

ریچارد براتیگان

متولد:۱۹۳۵.  سی ام ژانویه،تاکومای واشنگتن

مرگ: ۱۹۸۴ . درخانه ای واقع در بولیناس کالیفرنیا خودکشی کرد.

منبع:گلستانه-شماره۶۲ 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 15:13 |
۳

۲

۱

دوباره شروع میکنم

ایندفه باید با همه انرژی حرکت کنم

تنها

هرکسی برای زندگی خودش خودش تصمیم میگیره

حالا هرکی هرچی گفته مهم نیست.

مهم اینه که

هرکسی برای زندگی خودش خودش تصمیم می گیره

و این اشتباهه که ادم به خاطر کس دیگه زندگی کنه

اشتباهه که ادم به خاطر خوشبختی و ارامش یکی دیگه بجنگه

همه ی اینا اشتباهه

چون هرکسی خودش برای زندگی خودش تصمیم میگیره.

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 23:57 |
تمام پنجره های جهان را زیبا کرده ای

با شلال مخملی موهات وُ

                                     انگور خنده هات

آهای بهار ِ بی توجه ِ اینهمه ِ پاییز

گنجشکهای مراوده را

                             به سمت من پر نمی دهی

حال ِ آنهمه باران ِ بی خیال باریدن

چگونه است؟!

من مدتی ست منتظرم

من مدتی ست در  گلدان اتاقم

منتظرم

           و انتظار

واژه قریبی ست

وقتی که درست دو قدم آن سو تر از من

بی خیال ابر و باران

                          رها

                             در متن کوچه می وزی

بی  اینکه شکوفه ای

به سمت من

پرتاب کنی.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 1:46 |

انبوه ابرهای بارور

در من پیله بسته اند

 

آهای شفیره باران

                          مرا به یاد بیاور.

 

من از عقوبت ِ من بودن

به اینهمه تنهایی رسیده ام.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 22:33 |
همه سهم مورچه از جنگل

دانه درختی بود

که به دندان

 از شیب کوه

به خانه می برد.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 22:55 |

حواله ی حی از حدوث ِ رَوا

 

دارد دلتنگ ِ تو مُردن ِ مرا،

کسی کنار ِ کوچه می خواند.

می داند یا نمی داند،

هیچ فرقی به حال این دو حرف ِ ساده ندارد.

دارم دلتنگ ِ دیگری زیستن ِ تو را،

در خواب ِ خراب ِ همین خانه می خوانم.

می دانم یا نمی دانم،

هیچ فرقی نمی کند.

نه من،نه تو،نه هیچ کس ِ دیگری حتی !

کوچه ی بعدی باز تکرار ِ همین ترانه است،

و کوچه ی بعد از آن کوچه باز تکرار همین ترانه است.

دقت کن دختر ِ هزار پسین ِ بی پایان!

زندگی همین است و

هیچ فرقی به حال ِ این دو حرف ِ ساده ندارد.

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 1:4 |
به همین سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل

    دیگر

        در جای خودش نیست

به همین سادگی!

 

حسین منزوی

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 19:58 |