تبليغاتX
شیر و شکر
  

 

 

بغل وا کن می خوام گم شم تو سینت

حریص بوی گندم شم تو سینت

بغل واکن می خوام با کفر محضم

زیارتگاه مردم شم تو سینت

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:3 |
 گفتم کجا؟!

                گفتا جنون

 گفتم چرا؟!

                    خندید و رفت.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:49 |
همه چیز از شعر شروع شد

و حالا

هروقت شعر تازه ای می شنوم

دلم می لرزد.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:52 |
 

چیزی نگفت

       مرگ قبولش نکرده بود.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:38 |

حافظ

 

حافظ دستهاش رو پشت سرش گذاشته و روی تختش دراز کشیده و منتظره که غروب خورشیدو  ببینه. تلفن اتاقش زنگ میخوره . از مغازه ای که پیتزا سفارش داده بود زنگ زدن و گفتن که آدرس رو اشتباهی داده و اگه پول سفارشو پرداخت نکنه از اون شکایت می شه

حافظ:

چیزی انگار در سرم تمام من را به اعماقم فرو می کشد

من در هیچ جای تنم احساس راحتی نمی کنم

اینجا عذاب اور است

تمام ادرسها

تمام خیابانها

اشتباه می روند

حافظ برای بیرون رفتن آماده می شود. کت و شلوارش را می پوشد و سیگاری به لب کوچه را تمام می کند که خیابان را آغاز شده باشد که رفته باشد از خیابان که شاید اتفاقی چیزی افتاده باشد که ...

 

صورتی، چرا همین خوبه ولی اوممممممم نه قرمز اومممممممممم او خدای من این کارفوق العادس، همینو میخریم.همینو می خریم!!!

 

بسته با روبان قرمز تحویل گرفته می شود.خیابان ادامه ی راهش را می رود.زنگ دوبار داد می زند.کسی چیزی را باز می کند.همه وارد می شوند.یک نفر هنوز آدرس را پیدا نکرده است

-:تو کجایی؟!!!

 

حافظ برای خریدن یک بسته سیگار ایستاده و به اطراف نگاه می کند.او می تواند برای هر موقعیتی چند جور فکر مختلف داشته باشد که بتواند هر چیزی را هر جوری که بخواهد توجیح  کند.کتابش را باز می کند.تقریبا دیگر غزلی توی این کتاب پیدا نمی شود.او برای بار چندم کتابش را باز می کند.دنبال حرفی می گردد که بتواند خودش را و حرفهای مرد سیگار فروش را و خیابان را توجیح کند.

او غزل مورد نظر را پیدا نمی کند.

حافظ:

تبخیر حافظه در برهوت

سرآب

فرار آب.

 

بر می گردیم به خانه ی حافظ.او از خانه بیرون نیامده.کسی بسته سیگاری نخریده.کسی از خیابانها رد نشده.فقط شاید دری باز شده باشد.خیابانی ادامه داشته باشد.سیگاری فروخته شده باشد...

حافظ کمی مضطرب نه بیشتر،نه بیشتر،نه بیشتر شاید کمی بیشتر مضطرب به نظر می رسد.

 

:-         الان داری چیکار می کنی؟!!!

 

او کنار عروسک خوابیده و عروسک بیداری او را پشت پلکهایش قدم می زند تا شب را از انتهایش جویده باشد که روز زودتر بیاید که شلوغی دهان هوا را پر کند که گریه صدایی برای سکوت داشته باشد.

 

:- تو خوابهایت را نمی بینی.پیدا توی خوابهایت راه می روی بدون اینکه چشمهایت را داشته باشی ارام با پاهایت راه می روی که همه چیز را بیشتر از همیشه حس کرده باشی .

 

من برمی گردم که خوابم را برایت تعریف کنم

خواب دیده بودم که حافظ عاشق تو شده بود و او را دیدم که تهران را برای دیدن تو زیر پا گذاشته بود و همه را دیوانه کرده بود.او را دیدم که هر برگ از غزلهایش را به دست آدمهای توی شهر می داد و آدرس تو را برایشان می نوشت.من او را دیدم که سیگار می کشید و به من لبخند می زد.

 

من تو را ندیدم.

 

امکان ندارد که او تو را ندیده باشد.پس چطور میتوانسته تا مغازه لباس فروشی دنبالت کرده باشد.چطور می توانسته توی این همه خیابان اشتباه راه خانه را برایت علامت گذاری کند و حتی زنگ را برایت زده باشد.

او حتی برایت خوابهای جدیدی را نقاشی کرده است.

من قول میدهم یک روز حافظ را خواهم کشت

حافظ بلند می شود.در را باز می کند

-         آقا سفارش پیتزاتون

ببخشید آقای محترم من تازه به این شهر آومدم.آدرس ها رو درست بلد نیستم.

-         برای همه اتفاق میوفته مهم نیست.

این خدمت شما باقی هم باشد.

- مرسی اقا.

بازم پوزش میخوام

-         قربان شما.

شب خوش.

- خدا حافظ.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:55 |
+ نوشته شده توسط محمد گیلک در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:44 |
 

نه به دارا فکر می کنم

نه به دار

می خواهم انار باشم .

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:4 |
 

آنقدر خسته ام که مبادا ببینیم!!!

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:52 |
منو بیچاره می کنی

و من چاره ای ندارم جز تو

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:0 |