تبليغاتX
شیر و شکر

بهار غم زده آمد دلم گرفته هنوز

بهار یخ زده شاید دلم گرفته هنوز

خیال می کنم امسال سال خوبی نیست

از این بهار نباید... دلم گرفته هنوز

از این بهار نباید به هم سلام کنیم

از این بهار نخواهد... دلم گرفته هنوز

نخواهد آمد از این در کسی شبیه شما

بهار بی تو می آمد دلم گرفته هنوز

بیا به فصلهای گذشته دوباره برگردیم

از اینکه با تو نباید... دلم گرفته هنوز

خدا کند امسال این بهار شدن

به نیم روز نپاید دلم گرفته هنوز...

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 18:6 |
سلام

قط نکن

صدامو نمیشنوی

قط نکن

 - چرا زنگ زدی

- چرا

بوق بوق بوق بوق

 

داشتم خوب میشدم.داشتم به زندگی بدون قلب عادت میکردم.اما...

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 23:23 |
سلام

یه چیزی نوشته بودم...واسه یکی از دوستان خوندم...گفت یه دستی روش بکش...وقتی دست کشیدم دیگه چیزی ازش نموند...دلم نیومد چیزی نباشه اینجا...واسه همین گفتم یه سلام و احوال پرسی باشه.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:15 |
شکل ِ مرگ!

 

شکل کوچکی از اندوه

روایت لرزان فک

                      در عبور مضطرب درد

 همه از تنهائیست

وگرنه

          مرگ

اینگونه سهمگین به ملاقات هیچ کس نمی آید.

.............

 

داری جون می گیری اما،دیگه جون نداری واسم

دیگه مثل اون قدیما رنگ و خون نداری واسم

نفسام خسته ی دوده،خسته از این همه سگدو

دیگه گریم نمی گیره،دیگه نا امیدم از تو

می نویسمت رو بارون که بریزی تو خیابون

مینویسمت رو ابرا که بشی بی سروسامون

بزا بی حساب شیم اصلا،برو به قعر جهنم

منم از یه راه دیگه میرسم به این همه غم

اما یادت باشه عمری پی رد پات می گردم

نمی خوام ببینمت نه،می خوام از تو برنگردم

عشق نه دیده نه چیده،تو برو سرت سلامت

هستیمو گرفتی از من،وعدمون روز قیامت

 

 

اینم زبان حال یک در شرف کچل شدن

 

کچل کچل کلاچه     

روغن کله پاچه

کچل رفته سربازی

بی دوست و بی همبازی

بازی آدم بدا

تیرُ تفنگ سرصدا

به چپ چپُ به راس راس

دروغ بگو حقه باز

توپ و تناب و تخته

آی سرباز شلخته

بازی دیگه تمومه

بزرگ شدی دیوونه

آرزوهاتو کشتن

حالا برگرد به خونه.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 13:57 |
سیگار

نه دغدغه ی سیب دارد

نه اسکناس

آرام می آید روی لبهایمان می نشیند

آتش می گیرد

و تمام می شود.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 0:7 |

سلام

- سه شعر از زهرا نظام زاده دانشجوی رشته ی مدیریت دانشگاه مازندران

 

 

*-

 اینجا دارد اتفاق عجیبی می افتد

 و من چون آدم قشنگی نیستم

 نمکدان را بر می دارم

 می خواهم بپاشم روی تمام زخم های دنیا

 صدای قهقهه ی اسبهای وحشی می آید

 و من دارم به طرز وحشیانه ای زیبا می شوم

 می دانم که چند،چند شنبه ی دیگر

 اتفاق عجیب تری می افتد.

 

 

 

 

 

*-

 گمراه گمراهم

 چیزی شبیه حسی که یک ملخ دارد

 وقتی در انبوه شاخه های طلایی رنگ قدم می زند

 من هنوز هم شاعر نیستم

 و هنوز هم نمی خواهم چیزی بگویم

 فقط کمی دلم درد می کند

 و صورتم عجیب بوی مردگی می دهد

 [لطفا هیچ تقاضایی نفرمائید

 بگذارید همه چیز بدون هیچ کسی فقط برای خودش باشد]

 

 

 

 

 

 

*-

 می ایستم جایی دورتر از خودم

 و روی هرچه فاصله را سیاه می کنم

 بلد نیستم دروغ بگویم

 می نویسم که غار فقط مال جغدهاست

 که روی بی خیالی دنیا آویزان اند

 می نویسم که مال هیچ قبیله ای نیستم

 

 من نه تفنگم که با احساس یک پرنده بازی کنم

 نه رنگین کمان

 پائیز هم به گمانم بهانه ای است

 برای انتقام از یک مشت برگ برنده

                                              روی ایستادگی  ِ یک درخت

 

 اینجا به گمانم کسی حرفی ندارد

 که ساکت نمی شوم

 که صدای ناله ی قطارهای سوخته توی سرم سوت می کشد

 روی ریل هایی که ...

 شاید دارم از ازدحام یک قتل عام ابدی رد می شوم

 که چراغ های عبور سبز می شوند

 و من هنوز هم ایستاده ام

 همینجا – نه کمی آن طرف تر از خودم

 و تو ناگهان می آیی

 آن قدر تکانم می دهی که من

 به اندازه ی یک عمر دلواپسی های یک پرنده

 سرم گیــــــــــــــــــــــج می رود.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 10:40 |

وقتی کودک باید از شیر گرفته شود مادر پستان خویش سیاه می کند، زیرا شرم آور است که وقتی پستان بر کودک ممنوع است پستان لذیذ باشد.بدین گونه کودک گمان می کند که پستان دیگرگونه شده اما مادر همان است،و نگاهش همچون همیشه عاشقانه و مهربان.خوشا به حال کسی که به وسیله ای وحشتناک تر برای از شیر گرفتن کودک نیاز نداشته باشد.

سورن کیرکگور/از کتاب ترس و لرز/ترجمه:عبدالکریم رشیدیان

 

 

سلام.

بعد از تعطیلی هفته گذشته ی انجمن شعر حوزه هنری ساری،شایعاتی شنیده شد که خوشبختانه در حد شایعه باقی ماند و حوزه هنری از این هفته به کار خودش ادامه میده.منتظر همه شما هستیم.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 0:42 |
دوست ات می دارم بی آن که بخواهم ات

این سالگشته گی است

که به خود در پیچی ابروار

بغری بی آنکه بباری

 

این سالگشته گی

که بخواهی اش

بی این که بفشاری اش

 

سالگشته گی است این

خواستن اش

تمنای هر رگ

بی آنکه در میان باشد

خواهشی حتی

 

نهایت عشق این است

آن وعده ی دیدار در فراسوی پیکرهاست.

 

شاملو

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 19:48 |
برمی گردم

مثل فاحشه ای که خسته به خانه بر می گردد

با درد

با دلی گرفته.

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 0:44 |

 

 

توی عکس های دسته جمعی نیستم

 

قاب عکس کوچکی دارم

گوشه ای از آن ایستاده ام

                           به درخت پشت سرم فکر می کنم.

هوای پنجره ی روبه رو

گاه گاهی هوائیم می کند

اما

    خورشید اگر دست از سرم بردارد

    شب اگر شب بشود

                              با ماه حرف های زیادی دارم.

 

+ نوشته شده توسط محمد گیلک در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 22:59 |