سلام
- سه شعر از زهرا نظام زاده دانشجوی رشته ی مدیریت دانشگاه مازندران
*-
اینجا دارد اتفاق عجیبی می افتد
و من چون آدم قشنگی نیستم
نمکدان را بر می دارم
می خواهم بپاشم روی تمام زخم های دنیا
صدای قهقهه ی اسبهای وحشی می آید
و من دارم به طرز وحشیانه ای زیبا می شوم
می دانم که چند،چند شنبه ی دیگر
اتفاق عجیب تری می افتد.
*-
گمراه گمراهم
چیزی شبیه حسی که یک ملخ دارد
وقتی در انبوه شاخه های طلایی رنگ قدم می زند
من هنوز هم شاعر نیستم
و هنوز هم نمی خواهم چیزی بگویم
فقط کمی دلم درد می کند
و صورتم عجیب بوی مردگی می دهد
[لطفا هیچ تقاضایی نفرمائید
بگذارید همه چیز بدون هیچ کسی فقط برای خودش باشد]
*-
می ایستم جایی دورتر از خودم
و روی هرچه فاصله را سیاه می کنم
بلد نیستم دروغ بگویم
می نویسم که غار فقط مال جغدهاست
که روی بی خیالی دنیا آویزان اند
می نویسم که مال هیچ قبیله ای نیستم
من نه تفنگم که با احساس یک پرنده بازی کنم
نه رنگین کمان
پائیز هم به گمانم بهانه ای است
برای انتقام از یک مشت برگ برنده
روی ایستادگی ِ یک درخت
اینجا به گمانم کسی حرفی ندارد
که ساکت نمی شوم
که صدای ناله ی قطارهای سوخته توی سرم سوت می کشد
روی ریل هایی که ...
شاید دارم از ازدحام یک قتل عام ابدی رد می شوم
که چراغ های عبور سبز می شوند
و من هنوز هم ایستاده ام
همینجا – نه کمی آن طرف تر از خودم
و تو ناگهان می آیی
آن قدر تکانم می دهی که من
به اندازه ی یک عمر دلواپسی های یک پرنده
سرم گیــــــــــــــــــــــج می رود.
+ نوشته شده توسط محمد گیلک در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت
10:40 |